Sunday, April 4, 2010
..................
Did I...?
Another sip from bottle, no, not like that, not like the good old days , dangling along the clouds of puffs and sipping endlessly of bottle of scotch or vodka, what would be the difference ? Alcohol would do the job…not anymore, just had water, mineral water containing 4.7% sodium and 8.9% calcium….enough to make high on an element of life, to take you back to your boat on the river…to wash away the bad taste in your mouth…
You hardly can hear it…it’s your personal phone, with that weird ring tone” That bitch ain’t part of me, I said no…”, it’s an old friend who tells you he pull aside on the road and started to cry on a song on the radio which reminds him of me….sweet Mary in heaven….he tells you things he shouldn’t have, he reminds of you bits and pieces….that’s cruel, God bless his good soul.
..And it reminds you that you are nothing but an aging fart moving with the speed of light to another world, to come back in misery again ‘cause there’s no “rest in peace”, the game shall begin again.
Midlife crisis ? maybe, but I cannot afford the bloody Porsche, I am left with bad taste in my mouth, oceans cannot wash it away…God bless you my friend but please don’t call me again, you reminded me of good old days, you left the bad taste in my mouth...
I have shown them all
I DO remember talking to a friend, I was trying to maneuver my way around a topic and I have been told to stop bluffing cause they have seem them all …here in 360.
I have not been a very diplomatic man though loved to think so, I have always trembled in pleasure in taking an extra mile in straight talk, I like to think that is so manly…
But I do have a soft side, is my Cancerian sign , my genes (really? Whose genes?) or it’s just me.
I love to share , feel and ….no it’s not Sony Ericsson, it’s just feelings,
who’s there?
The hard way
Trying to sleep ,it is 5 in the morning, I was thinking in my brown Dish Desha under the fake blanket, sweating like shit down under all those cheap artificial material…I was trying to sleep in Ahwaz last night…
You know you got philosophical sometimes in middle of the night , so did I….and I was thinking that I have learn “IT” the hard way…
Teenage hood , as the starting point, stand alone in the crowd, different, in a cheap shit town…alone, didn’t know it is just the beginning..
Falling in love….so easy, didn’t know it is just a few left….time flown….
Starting to smoke, did not know it would take only 18 years and a few months, did not enjoy that much…
Earned my own money…did not know there would a lot, gone ,leaving me smiling ,broke in the middle of the night in Park Way high way under snow (please refer to my previous posts).
Started to understand the music, Batachman turner overdrive, Fog hat, pink Floyd, Bob Seger..didn’t know Sasy Mankan will be an all time favorite quite soon…
Remember a friend told me once “ I am very happy to have you, too thin and in shape…we didn’t know no one will recognize me in few years …..so bald & fat…
I learned to shout & curse, to be a typical manager…did not know my heart will fail me on a smooth raise in voice….very soon..
Learned to cry a lot…did not have the chance to learn that I will forget the last time I cried…what a shame…
Used to live a lot….so carefree, now I look around, very carefully when I am going to turn behind the wheel, so senseless, so framed & flagged. …
The nearby Mosque woke up and started the early show, the whole house lightened up, time to pray, a broken Salath , for a nasty traveler through the time ,he has learned them all the hard way.
دروغهای حقیقی
می گوید جمله بساز...
جمله ای که دو تا "جیم "داشته باشد ..
کمی فکر می کنم
و ناامیدانه
لب می گزم
و دوباره
ناخن می جوم ..
دوستش دارم .
همانطوری ؛با آن چشمها...
که از عسل شیرین ترند
و کهربایی تر.
دستم را می گیرد که دیگر ناخن نجوم.
که نابودشان نکنم..که نابودش نکنم..
نگاهش می کنم با دلشوره ؛
- -"جنون جدید."
- می گوید این که جمله نیست.
- - " جمله نیست.."جیم " که دارد."
- چیزهای دیگری هم هستند که جمله نیستند و جیم دارند.
- حتی صفتهای دیگر.
- و بهترینشان فحشها هستند.
- از آن آبدارهایش.
- که روزی بیست و پنج هزار با ر
- در دلم
- نثارش می کنم...
- و چون صاحب آن چشمهاست ..
- و چون که تنش از گنجشکی که تیر مشقی خورده گرمتر است ...
- و چون که لبهایش ورقلمبیده مثل سنگهای کف رودخانه ...
- خواهرش را ؛
- و مادرش را ،
- تا می توانم به خاک و خون می کشم..
- و دلم خنک می شود.
- و در دلم باد می وزد ..
- بادها در هم می آمیزند و کم کم برگهای زرد و قرمز از جا بلند می شوند.
- طوفان می آید لعنتی ...
- و طوفان با حرکتی ناگهانی ..
- می ریزد توی رانها ..
- توی زانو ..
- و تا به نوک انگشتان پا نرسد ..
- آرام نمی گیرد.
- - حالا چرا " جنون جدید " ؟
- نخواهی دانست.
- نخواهی فهمید.
- تو خیلی زیبایی.
- بسیار هم خوش طعمی .
- طوری که نامت را از یاد برده ام.
- و اغلب،
- آب نبات صدایت می زنم.
- و تو خیلی کوچکی..
- خیلی نادانی ..
- خیلی مستقیمی و
- انتهای عقلت
- تنها
- به سینه هایم قد می دهد.
- و نخواهی دانست..
- و نخواهی فهمید که چرا...
- آدم حسابی ها ....
- باید با " چهارپایه " و " طناب " و " زیرزمین " جمله بسازند...
- و اهمیتی ندارد که " جیم " داشته باشد یا نه .
- و چرا پرتقالها را کوک می کنند ...
- و چرا برایت بهتر است
- تا آخر عمر
- عاشق من باشی
Saturday, March 27, 2010
من به فروش مي رسم
اتاق جوانان، مدل پنجاه و شش، هفت رنگ، ساخت ايران.
دست دوم. بدون سند. با مدارک کافي. نمرات معتبر بين المللي.
با قيمت مناسب*. فروش نقد و اقساط. تحويل در محل، صد در صد رايگان.
قطعات جانبي شامل دو دست درازتر از دو پا، دو چشم کور**، يک رودهء دراز، يک دماغ اضافي و غيره.
مغز آکبند، قلب خاکستري : ضد يخ دارد.
سپر آمريکايي، ضد ضربه.
رينگ اسپرت، دو حلقه لاستيک رخش دو هزار : مثل اسب مي تازد.
سي دي : دارد.
ضبط و پخش : ندارد.
زدگي : دارد.
زندگي : ندارد.
ايراد موتوري، تصادف جدي : دارد.
گارانتي : ندارد.
بيمهء بدنه، دزدي، آتش سوزي، طوفان، زلزله، جنگ جهاني سوم : دارد.
بيمهء شخص ثالث : ندارد.
صاحب قبلي مرده است.
مورد استفاده : سفر به قعر دره.
لطفا براي کسب اطلاعات بيشتر به قبرستان برويد.
با عرض پوزش، چک شخصي، سفته و حواله پذيرفته نمي شود :
احتمالا قبل از وصول مي ميريد.
لطفا اين آگهي را براي دوستان خود بفرستيد.
پس از فروش، تعويض يا پس گرفته نمي شود، ولي مي توانيد فروشنده را زير بگيريد.
لطفا مرا بخريد.
من اين همه سال دويده ام تا خودم را براي ساعتي چند دلار بفروشم.
لطفا مرا يکجا براي چند دلار بيشتر بخريد؛
شايد بتوانم با پول شما يک ساعت از وقت خودم را براي خودم بخرم؛
شايد بتوانم يک ساعت زندگي کنم؛
شايد هم در آن يک ساعت مشتري ديگري پيدا کنم که پول بيشتري مي پردازد؛
آگهي فروش خودم را برايش بنوازم، و يک ساعت بيشتر وقت بخرم، بعد دوباره مشتري ديگري پيدا مي کنم و باز هم خودم را گرانتر و گرانتر و گرانتر مي فروشم....
لطفا مرا بخريد.
من زياد وقت ندارم، ولي آرزوهاي بزرگي دارم.
خودپرستي ممنوع
ايميلي که براي خدا فرستاده بودم برگشت خورده بود. چند وقتي مي شد هر بار که تماس مي گرفتم در دسترس نبود، روي دستگاهش هم چند بار پيغام گذاشته بودم که کار فوري دارم، انگار نه انگار. فکر مي کردم يا واقعا به تعطيلات تابستاني رفته است و يا باز هم از من دلخور است و محل نمي گذارد.
ولي ايميلم که برگشت کمي نگرانش شدم. نکند اتفاقي برايش افتاده باشد؟
در دنياي خودم قدم مي زدم. خيلي کوچک است، از اين سر به آن سرش فقط يک ليوان ويسکي طول مي کشد، تازه بيشترش هم يخ است و نوشابه. به انتهاي دنيا نزديک مي شدم که ديدم يک تابلوي جديد نصب کرده اند، رويش هم بزرگ نوشته است : « خودپرستي ممنوع ». بعيد مي دانستم غير از خودم کسي از اين مسير بگذرد، احتمالا هر کس تابلو را نصب کرده است منظورش من بوده ام. زير تابلو مي نشينم تا يک نخ سيگار بکشم. کبريت ندارم. سيگار هم ندارم. اصلا من که سيگاري نيستم، مجبور مي شوم بدون سيگار همانجا بنشينم و به تابلو خيره شوم. چرا اينجا؟ چرا حالا؟ اصلا کدام آدم بيکاري آمده است تابلوي به اين گندگي را سر راه من نصب کرده است؟ در جيبم دنبال چيزي مي گردم. سيگار ندارم. کبريت هم ندارم. دستم را در مي آورم. سکوت مطلق است. مي شکند : صداي پا. يعني چه؟ اينجا که دنياي من است، من هم که همينجا هستم. سايه اي نزديک مي شود و همه جا را مي پوشاند. تابلو مي درخشد. غولي از راه مي رسد. نره خري است براي خودش. دو تا شاخ دارد. به دمش کراوات بسته است، با سنجاق سفيد و طلايي. سيگار هم مي کشد. هر چه نزديک تر مي شود همه جا تاريک تر مي شود، تابلو هم پرنور تر مي درخشد. غول ظاهرا کور است، تابلو را نمي بيند. تصادف مي کند.. مي ترکد. هزار قطعه مي شود. هوا که روشن مي شود پيرمردي خرده هاي تابلو را از همه جا جمع مي کند. کنارش مي ايستم. لبخند مي زند. سيگارِ غول را از وسط گرد و غبار پيدا مي کند و آن را مي تکاند و به دستم مي دهد. هنوز روشن است، يک پک عميق مي کشم. با تمام وجودم سرفه مي کنم و در دود سرفه هايم غرق مي شوم. به هوش که مي آيم پيرمرد ديگر نيست. سيگار را لگد مي کنم و به انتهاي دنيا مي رسم. من هيچ وقت سيگاري نبوده ام. در همان انتها مي خوابم.
امروز ايميل خدا رسيد. چيزي ننوشته بود. ايميلش خالي بود. مهم نيست، حداقل زنده است.
